چرا همه چیز روی اعصابه؟

استرس و اضطراب
همه چیز و حتی خود ما روی اعصاب خودمون هستیم.
همه چیز و حتی خود ما روی اعصاب خودمون باقی می مونیم تا زمانی که اخلاق های بد، بخش های مشکل دار و گند های شخصیتی خودمون رو ببینیم و بپذیریم جزئی از ما هستند.
به ما از بچگی یاد دادن باید کامل باشیم، بی نقص باشیم، بهترین باشیم، اول باشیم، قهرمان باشیم تا ما رو دوست داشته باشند. مگه یه کشور چقدر قهرمان می خواد؟ و چقدر قهرمان هایی می خواد که فقط قهرمان بازی بلدن؟ و اصلا قهرمان پروری ریشش چیه؟!
از ناتوانی ها، بلد نبودن ها، ندانستن ها، زیبا نبودن ها به اندازه انتظار و درک خودمان از زیبایی و همینطور سوپرمنی که هیچ وقت نشدیم یه جایی ته وجودمون خجالت می کشیم.
تا دلت بخواد ماکت سوپرمن داریم اما معنای سوپرمن بودن رو صرفا در قدرت و بی نیازی ظاهری می دونیم. اندکند آدمهایی که واقع توانا و مقتدر هستند؛ چیزی  که در فرهنگ ما شاید با خشونت، غم و بی احساسی ارزش داده میشه.
بپذیریم که همه ما به نوبه خودمون گندهای زیادی داریم و کامل نیستیم.
میل به کامل بودن انقدر قدرت داره که خیلی از ما تمام عمرمون رو با استرس  و اضطراب و احساس بد نسبت به خودمون سپری می کنیم، در واقع تلف می کنیم.
داشتم فکر می کردم تا زمانی که نمی تونم گندهای شخصیتی و اخلاقی خودم رو بپذیرم، جنبه پذیرش دیگران رو تمام و کمال نخواهم داشت. چرا که در زمینه هایی که نقاط تاریک خودم رو شناختم و قبول کردم که جزئی از من هستند، دیدن نقاط تاریک دیگران کمتر باعث جا خوردنم شده.  صد البته پذیرش به معنی دیدن گندها و هیچ کاری نکردن نیست.



دیدگاهتان را بنویسید