تقابل مغزها و قلب ها

تقابل مغز و قلب

من چه کسی هستم؟ هویت من چیست؟

تنها زمانی می توانیم به این سوال پاسخ درست بدهیم که دانش، تجربه، سمت سازمانی، شهرت و اعتبار، ثروت و همه آنچه بدست آورده ایم را کنار بگذاریم. بخش دیگری که باید کنار بگذاریم و برای مدتی آن را خاموش کنیم ذهن و مغزمان است.

جواب این سوال کلید پاسخ به بسیاری از افکار، تصمیمات و رفتارها و عکس العمل هایی است که همیشه احساس اضطرار را به ما تحمیل کرده اند بدون آنکه دقیقا بدانیم چرا هستند و چرا در مقابلشان تا این اندازه ناتوان هستیم.

همه ما یا لااقل بسیاری از ما، برای بدست آوردن دستاوردهای جدیدی که حالمان را بهتر بکند تلاش زیادی کرده ایم و هنوز هم آنطور که می خواهیم آرامش و رضایت خاطر نداریم. آیا باید بیشتر بدست بیاوریم تا بتوانیم احساس رضایت کنیم؟ آیا نمی توان در هر مقطع زمانی از دستاوردهای موجود رضایت داشت و در مقطع زمانی بعدی هم از دستاوردهای جدید بعدی رضایت داشت؟

آرامش و رضایت ما تا چه اندازه به دستاوردهای ما وابسته است؟

بسیاری از ما مردان، زمانی که از دلمان می پرسند، یا چیزی برای گفتن و سهیم شدن نداریم یا به دلایل بیولوژیک نیاز به صرف زمان و انرژی زیادی دارد تا خودمان بتوانیم آن را احساس کنیم. اگرچه ما مردها دنیای احساس هستیم اما بدلیل برچسب ها و مهارهایی که جامعه بر روح ما می زند تبدیل به موجوداتی شده ایم که در ظاهر نقاب منطق و اقتدار بر چهره داریم اما در پشت نقاب کودکی پر احساس با اضطراب و دلهره خودش را جمع و جور کرده که مبادا دیده شود، مبادا تایید نشود، مبادا برچسب بخورد و مورد بی مهری قرارگیرد و یا طرد شود.

شاید بخش زیادی از نارضایتی ما بدلیل زندگی نکردن همین بخش باشد که بیشتر ما جز در مواردی خاص آنرا پنهان و سرکوب کرده ایم. اغلب ما مردها با احساسمان راحت نیستیم و گاهی حتی از آن می ترسیم و قبل از اینکه کسی پیدا شود تا بر آن برچسب بزند، خودمان این وظیفه را برعهده گرفته ایم و سخت ترین قضاوت ها و سخت گیری های بی مورد را روانه روح و احساس خود می کنیم. دیگران آنقدرها هم که فکر می کنیم موثر نیستند چون این خود ما هستیم که هر لحظه حاضر، ناظر، ناقد و سلاخ روح خودمانیم.

حداقل بعضی از ما مردها دلمان می خواهد ابعاد مختلف خودمان را زندگی کنیم اما شاید بعد احساسی قضیه آخرین بخشی باشد که به سراغ آن می رویم در حالی که اغلب انتظار داریم این بخش اتوماتیک رشد کند و بهترین تجربه ها را برایمان همراه سازد.

بسته به تیپ شخصیتی ما آنهایی که منطقی تر(T) هستیم، معمولا با واسطه احسامان را منتقل می کنیم و خبری از کانال های دیگر ارتباطی نیست. (همه انسانها سه کانال ارتباطی دارند؛ سمعی یا شنیداری، بصری یا دیداری، لمسی)

مردها بیشتر دیداری هستند؛ با نگاه کردن و دیدن به وجد می آیند و برای انتقال احساشان هم در عمل آن را نشان می دهند و خیلی اوقات خبری از کانال ارتباطی شنیداری(بیان زبانی) یا لمس نیست.

ما مردها بخش عمده زمان و عمرمان با درگیر شدن در کارهای روزمره و شغلمان، بطور کلی خودمان را درگیر چیزهایی می کنیم که منطق و مغز ما را در گیر می کند و فرصت برای احساس کردن را از خودمان می گیریم؛ در صورتیکه احساس به عنوان بخشی از ما و همینطور نیازهای عاطفی بطور مستمر وجود دارند اما طریقه پاسخگویی و ارضای آنها را به درستی نمی دانیم.

این در حالی است که بسیاری از تحقیقات نشان داده که دوره نقاهت ضربه های عاطفی در زنان کوتاه تر از مردان است چون شاید ما مردها کمتر راجع به بخش احساسی خود صحبت می کنیم و عموما ترجیح می دهیم آنرا رها کنیم تا خودش بهتر شود و خیلی مواقع یا زمان زیادی طول می کشد یا اصلا این اتفاق نمی افتد. ما مردها کمتر همدیگر را بغل می کنیم و کمتر با صرف کمی انرژی احساسمان را بیان می کنیم اگرچه معمولا با هزینه انرژی بسیار زیاد در عمل همه آنچه در دل داریم را نشان می دهیم.

خیلی مواقع شاید اقتصادی تر باشد با صرف انرژی کمتر با بیان احساسمان، احساس تعلق و وصل بودن بیشتری بدست آوریم.

بارها ساختار و مکانیزمی (از خریدن هدیه تا تدارک برای برگزاری خیریه های عام المنفعه) ایجاد کرده ام تا مسئولیت اجتماعی خودم را انجام داده، خدمت کنم و از این طریق احساسم را به انسانهای دنیای اطرافم منتقل کنم، اما همیشه این احساس را با واسطه منتقل کردم ام و با واسطه هم لذت آن را چشیده ام.

شاید وقت آن رسیده باشد که با نگاه خود، زبان خود، با لبخند خود و با دست خود بی واسطه احساسمان را آنطوری که باعث رضایت قلبمان می شود، سهیم شویم  و پیش از آنکه دیر شود خالصانه آن را با عزیزانمان تجربه کنیم.

تجربه کامل عشق بی واسطه و بی قید و شرط شاید گمشده ی خیلی از ما انسانها باشد.

شاید این همان چیزی باشد که در همه دویدن ها و نرسیدن ها بدنبال آن بوده ایم و این همان بخشی باشد که در زندگی آن را می خواهیم؛ شاید باقی چیزها جملگی بهانه ای برای همین معنویت ها باشد و بهانه ای برای اشتغال مغز ما و نه قلب ما.

بیایید قلبمان را زندگی کنیم.