بهانه ای برای آغاز زودفود – استقلال مالی و شغلی

درست در خاطرم نیست که 15 ساله بودم یا 16 ساله که برای پاسخ به دغدغه های ذهنی ام، دو تن از دوستانم را جمع کردم و هسته اولیه گروهی را تشکیل دادیم که بعد با سازماندهی بهتر آن افراد دیگری نیز به ما پیوستند و از همان سال شروع کردیم تا اولین کسب و کار خودمان را داشته باشیم.

از  ارائه خدمات خیلی ساده شروع کردیم مثل عیب یابی و نصب ویندوز، طراحی کارت ویزیت و چیزهای ساده دیگر.

ابتدا سه نفر بودیم ولی پس از چند سال تعدادمان به هفت نفر رسید. از آن زمان بود که اصرار داشتم اساسنامه داخلی داشته باشیم. مصادف شدن تدوین اساسنامه با روزهای آخر حضورم در ایران و آماده شدن برای سفر به انگلستان موجب شد تدوین اساسنامه با استرس همراه باشد اما خدا روشکر بالاخره با کمک همه انجام شد و یکی از دغدغه هایم که سازماندهی اصولی گروه بود به سرانجام رسید و تقسیم وظایف نیز انجام شد.

 این همان گروهی بود که چند سال بعد، همان روزی که به تهران بازگشتم، برای کسب و کاری بزرگتر آستینهایش را بالا زد و وارد میدان شد.

آن زمان به همه افراد قول داده بودم در مسیر جدید هرچقدر هم که سخت باشد، همگی به جایگاهی برسیم که از لحاظ شغلی و اقتصادی بتوانیم روی پای خودمان بایستیم و زندگی خودمان را بسازیم.

در یک شب تابستانی حوالی پارک ورزش در منطقه گیشای تهران (سال 1388)، همه با هم پیمان بستیم تا در مسیر جدید نیز همچون گذشته یار و همراه هم باشیم. این کسب و کار جدید مدتی بعد به انتخاب مادرم زودفود نام گرفت و شما امروز آن را به همین نام می شناسید و اسم شرکت زیر سایه ی زودفود، آنقدرها شناخته شده نیست.

گذشته ی خودم را که مرور می کنم، فروشندگی مغازه، ویزیتوری، کارآموزی در شرکت تاسیساتی، کارآموزی در شرکت کارخانه سیمان، کارهای تحقیقاتی و  پروژه ای، همه را به یاد می آورم. این تجارب ریز و درشت منتهی شد به آغاز مسیری جدید در 23 سالگی به نام زودفود.

امروز بعد از گذشت 6 سال از روزی که پلان اولیه زودفود را با سایرین مطرح کردم، خوشحالم که هر کداممان از یک دانشجو یا یک فارغ التحصیل تازه وارد به بازار کار به نقطه قابل قبولی از لحاظ شغلی رسیده ایم و حرفی برای گفتن داریم.

اگر خیلی خودمانی از من بپرسند (علی رغم همه ضعف ها و کاستی هایی که به عنوان بنیانگذار زودفود و مدیرعامل شرکت آرمان داشته ام) بزرگترین کاری که در سال اول تاسیس شرکت انجام داده ام چه بوده است، خواهم گفت باور ساخته ام، باورهای جدید و موثر. کاری کرده ام تا باور کنند که می توانند …

اول باور “من نمی توانم” را برای خودم و سایرین شکسته ام و جای آن ایمان و اعتماد بنفس بنیان نهاده ام. باقی تحولات، مداومت ها و سخت کوشی ها نیز از همین باور و ایمان آغاز شد. ما حتی برای سایر باورها و فلسفه هایمان نسبت به پول، موفقیت و بسیاری چیزهای دیگر به گفتگو نشستیم که تا حد امکان نگاه و افکارمان را همسو سازیم.

یادم می آید روزی از خانم پورده خواهش کردم تا متن زیر را که روی کاغذ پرینت کرده بودم دورش را ببرد و روی در شرکت نصب کند. او نیز با ظرافت و دقت بسیار این کار را انجام داد.

گاهی کلمات نه فقط بعلت بار معناییشان بلکه بخاطر هزاران بار تکرارشان تاثیری عظیم دارند و بدون آنکه خیلی متوجه آن باشیم نقطه بسیار عمیقی در درون ما را متحول می سازند.

این همان متنی بود که هر روز موقع ورود و خروج روی در شرکت آرمان(زودفود) برای هر کدام از ما تصویر ساز دورنمایی روشن بود. کلماتی که می گفتند حتی در بن بست هم راه آسمان باز است؛ پرواز باید آموخت.

نوشته روی در زودفود - zoodfood


داستان زودفود
فلسفه ی بازی های زودفود
بازاریابی چریکی در زودفود